موج وبلاگی دوست شهیدت کیه !؟

سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
شهادت

در آبان سال 1363 شهید زین‌الدین به همراه برادرش مجید (که مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشکر علی‌بن ابیطالب(ع) بود) جهت شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حرکت می‌کنند. در آنجا به برادران می‌گوید: من چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم!
فرمانده محبوب بسیجیها، سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شرکت در عملیات و صحنه‌های افتخارآفرین، در درگیری با ضدانقلاب شربت شهادت نوشید و روح بلندش از این جسم خاکی به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوی گزیند.

 


+ نوشته شـــده در جمعه 92 مهر 12ساعــت ساعت 10:48 عصر تــوسط زینب زین الدین | نظر
خاطره ای زیبا از شهید زین الدین

یک روز که برای نماز جماعت به حسینیه لشگر رفته بودم، پس از نمازظهر اعلام کردند که از سخن‏رانی برادر مهدی زین‏الدین فرمانده لشکر استفاده می‏کنیم. من هنوز ایشان را نمی‏شناختم با خود گفتم که فرمانده لشگر حتما با تشریفات خاصی می‏آید. در افکار خود بودم که ناگاه یک نفر از کنار من بلند شد و به راه افتاد و پشت تریبون قرار گرفت و مشغول صحبت شد. خیلی تعجب کردم؛ چون او تا چند لحظه قبل در کنار من نشسته بود و کسی هم همراهش نبود. صحبت ایشان که تمام شد، دوباره در کنار من نشست. این‏جا بود که شهید زین‏ الدین را شناختم

 


+ نوشته شـــده در جمعه 92 مهر 12ساعــت ساعت 10:42 عصر تــوسط زینب زین الدین | نظر
عملیات و مهر پدری

نزدیک عملیات بود می دونستم تازه دخترش بدنیا اومده ، دیدم سر یه پاکت از جیبش زده بیرون
گفتم: چیه؟
گفت:عکس دخترمه
گفتم:بده ببینم
گفت:خودم هنوز ندیدمش
گفتم:چرا؟
گفت:الان موقع عملیاته ،می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده
بذار بعد از عملیات می بینم

 


+ نوشته شـــده در جمعه 92 مهر 12ساعــت ساعت 10:36 عصر تــوسط زینب زین الدین | نظر
شهید زین الدین و دژبان

 

 

یک روز آقا مهدی می خواست وارد مقر لشگر شود. دژبان که یکی از بچه های بسیجی بود، جلویش را گرفت: کارت شناسایی!
ندارم.
برگه ی تردد! ندارم.
آن بسیجی هم راهش نداده بود.
آقا مهدی خودش را معرفی نمی کرد. اصرار کرد که من متعلق به این لشگرم و باید داخل شوم.
آن بسیجی هم گفت الا و بلا یا کارت یا برگه ی تردد...!
کارت و برگه ندارم، اما مال این لشگرم. شما بروید و بپرسید!
نه حتما، باید کارت یا برگه ارائه کنی!... در نهایت دژبان که اصرار آقا مهدی را می بیند، قاطعانه می گوید: به هیچ وجه نمی شود.
اگر خود زین الدین هم بیاید، بدون کارت راهش نمی دهم!
آقا مهدی برمی گردد، می خندد و می گوید: حالا اگر خودم زین الدین باشم چه؟!
آن وقت کارتش را به او نشان می دهد. قبل از آنکه دژبان وظیفه شناس اظهارپشیمانی کند، آقا مهدی در آغوش می گیردش، صورتش را می بوسد و به خاطر وظیفه شناسی اش تشویقش می کند

 


+ نوشته شـــده در جمعه 92 مهر 12ساعــت ساعت 10:20 عصر تــوسط زینب زین الدین | نظر
بابا

بابا آب داد

بابا نان داد

بعد جنگ شد

بابا جون داد

ز مثــــــل زین الــــــدین


+ نوشته شـــده در سه شنبه 92 مهر 9ساعــت ساعت 10:52 عصر تــوسط زهرا زین الدین | نظر
برچسب ها: شهدا
خاطره از شهید مهدی زین الدین

چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام، یک راست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم. گفتم:«مادر!چرا بی خبر؟» گفت: « به دلم افتاد که باید بیام.»

 

ز مثــــــل زین الــــــدین


+ نوشته شـــده در دوشنبه 92 مهر 8ساعــت ساعت 8:57 عصر تــوسط زهرا زین الدین | نظر بدهید
خاک مرده

 

 

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم

چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر

چقدر آینه و شمعدان در آوردیم!

ز مثــــــل زین الــــــدین

 


+ نوشته شـــده در دوشنبه 92 مهر 8ساعــت ساعت 8:54 عصر تــوسط زهرا زین الدین | نظر
برچسب ها: شهدا
شکایت

 

میخواستم از نداشته هایم پیش خدا گله کنم

دیدم او به من حسین (ع) را هدیه داده!

از شکایتم پشیمان شدم...


+ نوشته شـــده در دوشنبه 92 مهر 8ساعــت ساعت 8:43 عصر تــوسط زهرا زین الدین | نظر
برچسب ها: امام حسین، کربلا، شکایت
خاطره از شهید مهدی زین الدین

مادر گفت:«آقا مهدی! این که نمی شه هر دو هفته یک بار به منیر سر بزنین.

اگه شما نرین جبهه، جنگ تعطیل می شه؟»

مهدی لبخند می زد و می گفت:«حاج خانم! ما سرباز امام زمانیم. صلوات بفرستین.»

ز مثــــــل زین الــــــدین


+ نوشته شـــده در جمعه 92 مهر 5ساعــت ساعت 1:5 عصر تــوسط زهرا زین الدین | نظر
برچسب ها: امام زمان, سرباز, جبهه
وای بر.....

ز مثــــــل زین الــــــدین


+ نوشته شـــده در جمعه 92 مهر 5ساعــت ساعت 1:0 عصر تــوسط زهرا زین الدین | نظر