موج وبلاگی دوست شهیدت کیه !؟

سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
خاطره از شهید مهدی زین الدین

مادر گفت:«آقا مهدی! این که نمی شه هر دو هفته یک بار به منیر سر بزنین.

اگه شما نرین جبهه، جنگ تعطیل می شه؟»

مهدی لبخند می زد و می گفت:«حاج خانم! ما سرباز امام زمانیم. صلوات بفرستین.»

ز مثــــــل زین الــــــدین


+ نوشته شـــده در جمعه 92 مهر 5ساعــت ساعت 1:5 عصر تــوسط زهرا زین الدین | نظر
برچسب ها: امام زمان, سرباز, جبهه
خاطره از شهید مهدی زین الدین

مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط خرمشهر، گیر داده به سرهنگِ فرمانده که «چرا هیچ کاری نمی کنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب این عراقیها رو برسم.»سرهنگ دست می گذارد روی شانه ی مهدی و می گوید:«صبر کن آقا جون. نوبت شما هم می رسه.» مهدی می گوید:«پس کی؟ عراقی ها دارن می رن طرف آبادان.» سرهنگ لب خندی می زند و می دود سراغ بی سیم. گلوله های فسفری که بالای سر عراقی ها می ترکد، فکر می کنند ایران شیمیایی زده. از تانک هایشان می پرند پایین و پا می گذارند به فرار.
 – حالا اگه می خوای، برو یه اسلحه بردار و حسابشونو برس. وقتی فرمان ده شد، تاکتیک جنگی آن قدر برایش مهم بود که آموزش لشکر 17، بین همه ی لشکرها زبان زد شده بود.

 

ز مثــــــل زین الــــــدین


+ نوشته شـــده در پنج شنبه 92 مهر 4ساعــت ساعت 6:42 عصر تــوسط زهرا زین الدین | نظر
خاطره از شهید مهدی زین الدین

قبل انقلاب، دم مغازه ی کتاب فروشیمان، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم. عصرها، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب، حدود ساعت ده. داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت «ببینم، اگر تو ولی عهد بودی، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت:«حالت خوبه؟ این وقت شب سؤال پیدا کرده ای بپرسی؟» باز هم پاسبان اصرار کرد که «بگو چه دستوری می دادی؟» آخر سر مهدی گفت:«دستور می دادم سبیلتو بزنی.» همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت:«خوب شد قربان؟» نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت «اگر می دانستم این قدر مطیعی، دستور مهم تری می دادم.»

 

ز مثــــــل زین الــــــدین


+ نوشته شـــده در پنج شنبه 92 مهر 4ساعــت ساعت 6:31 عصر تــوسط زهرا زین الدین | نظر بدهید